امروز 14 مهر در حالی که بارانم 8 ماه و 21 روزشه شروع کردم خاطراتمونو بنویسم .
بنویسم برای تو باران عزیزم که با اومدنت به زندگی من و بابات رنگ خوشبختی بخشیدی .
بنوبسم برای روزی که خودت این وبلاگو بخونی و بقیه خاطراتتو ادامه بدی .
بنویسم برای روزی که شاید من نباشم . برای روزی که خودت طعم مادر شدنو می چشیو می فهمی که چقدر بچه داشتن با تمام سختی ها و نگرانی ها و رنجهاش حس خوبی به یک مادر می ده .
عریزم من با تمام وجود سعی می کنم که مادر خوبی برات باشم و این رو بدون که تا آخر عمرم نمی زارم که تو این دنیای بزرگ دل کوچیکت ناراحت و نگران بشه .
باران زندگی : من که روز به روز میگذره بیشتر عاشقت میشم فکر میکنم امروز دیگه اخر دوست داشتنم بعد می بینم نه فردا بیشتر از امروز عاشقتم نمیدونی چقدر بهت وابسته شدم چند وقت به هیچ عنوان ازت جدا نمیشم هر کاری داشته باشم یا بخوام برم بیرون با تو پرنسس کوچولوم میرم
بد جوری عاشقتم








